![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
یک سفر کاملا غیر مترقبه و ناگهانی برام پیش اومد که اصلن فکرشم نمیکردم. اولین باری بود که تنهایی یک مسیر طولانی رو طی میکردم. و مدت زیادی توی راه بودم. خیلی خوب بود و تجربه ی جالبی بود. یه جورایی از قایم موشک بازی خوشم میاد هر چند گاهی به قدری آدمو عصبی میکنه که از اطراف غافل میشی. روز 4 شنبه 26 فروردین عازم شدم و دیروز 29 فروردین برگشتم. حدودن سه روز و سه شب طول کشید. ( به دلایل امنیتی نمیتونم اسم محل سفرم رو بگم! شرمنده! ) کلن بخوام جمع بندی کنم میشه گفت خوش گذشت. روز دوم یه مقدار نسبتن زیادی استرس بالا بود.البته من سعی کردم به روی خودم نیارم ولی گویا تا شب این استرس های درونی به صورت بثورات جلدی ( جوش) روی صورتم بروز کرد! که کم کم دارخ خوب میشه . پس فردا دارم برمیگردم قشم. خسته شدم از دوری...... شب بخیر! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا خشمی خروشان میشود اندوه ... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود |
|
RSS
|