![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
تو نیستی که به زاری بگویمت یارا ! بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند- چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟ سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ... به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو! دو هفته است که آن ماهِ بیست- تر ساله من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا - اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست – چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان کمی از این که کمی هست ، مهربان تر باش صالح دروند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا خشمی خروشان میشود اندوه ... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود |
|
RSS
|