![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
کاشکی توی جاده میمردم. پیش از این راه رشت تا تهران... ¤¤
سلام! راستش من شاعر واقعی این شعر رو نمیشناسم ولی از وبلاگ نیروانا برداشتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
تو نیستی که به زاری بگویمت یارا ! بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند- چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟ سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ... به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو! دو هفته است که آن ماهِ بیست- تر ساله من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا - اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست – چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان کمی از این که کمی هست ، مهربان تر باش صالح دروند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
به سرم زد که باز هم بزنم توی رگ های خود هوای تو را تا که مرگ - این هوا خوری در خون - خفه خونم کند صدای تو را
به سرم زد که باز بردارم دل /خود را به کوه ها بزنم در دهان مدوّر دره از ته دل تو را صدا بزنم مادرم گفت:این شکم را کاش تکه سنگی سیاه می زایید و مرا – چند ماهگیّم را – توی یک مستراح می زایید پدرم شاه – نامه را می خواند ، مرگ سهراب هی تکانش داد گفت مرگ...آه... ــ مادرم خندید ــ عکس های مرا نشانش داد : " ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " برشته شدم از جهنم مرا صدا کردی پیش تو آمدم فرشته شدم از لبم - این دو قرمز دهنی – خون مکیدی که سرخ و تر باشی لقمه ی کوچکم ! نمی خواهی از دهانم بزرگتر باشی؟ در شرابت هنوز می سوزم، روی پیشانیم یخ مسکو [یک دو ظرفی بریز شمس من ! قونیه را بگیر؛ إسمَع لِی ]: مولوی جان بچرخ با "لزگی" مولوی جان برقص با "تانگو" گفتی این کوه را که بردارم ... گفتی این دره را که نی بزنم ... گفتی و گفتی و نگفتم نه چون غلامی که پادشاهش را توی این دره ها گمت کردم مثل چوپان که بره ی خود را پشت این کوه ها گمت کردم همچنانکه پلنگ ماهش را آه دیگر چه چیز می ماند گندم خوشه بسته ات را که یک کلاغی به خنده بردارد از مترسک اگر کلاهش را * * * " ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " بیاویزی از درختی که دار خواهد زد این همه سرخ بی گناهش را یک دو ظرفی بریز از خونم رنگ روی پریده ی خود را که نبینم که زرد و پژمرده ست سیب دندان رسیده خود را «سرم از درد درد می ترکد ، قرص ماهِ درون لیوان نیست چند سال است من نخوابیدم چند سال است من نخوابیدم ».1 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
سلااااااااااااااااااااااااااااام!
من اومدم دوباره ! به قول مولانا : هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش! نمی دونم ربط داشت یا نه ولی الان این اومد توی ذهنم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی چقدر دلتنگ نوشتن توی شور شرجی بودم. انگاری طلسم شده بود! این دفعه اون لینکه پایینی به همین جا برمیگرده. ممنونم از علی که کمکم کرد . امیدوارم بتونم مرتب بنویسم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا خشمی خروشان میشود اندوه ... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود |
|
RSS
|