تبليغاتX
شور شرجی
شعر

کاشکی توی جاده می‌مردم. پیش از این راه رشت تا تهران...
قسمت این بود زنده باشم تا مثل یک روح؛ خسته، سرگردان،
توی یک دور باطل از مردن، از تب و رخوت و فراموشی...
دل ِ من؛
عمر ِ من؛
عزیز ِ دل‌ام؛
روزنی نیست توی این زندان
ریشه در ریشه غده‌ای در من، چون درخت ِ تناوری... هر روز
با خودم تندتند می‌گویم؛ کاش دردی شبیه یک سرطان...

¤¤
توی ریکاوِری لب‌ام را سخت روی هم هی فشار می‌دادم
تا مبادا به سهو نام‌ات را... تا مبادا کسی از این جریان...
به ‌خودم قول داده‌بودم که همه‌ی عمر راز ِ من باشی
تو ببخش‌ام اگر که گاهی هم لای آن درد و تب کمی هذیان...
ردّ انگشت‌هات بر مچ‌هام مثل ردهای تیغ می‌سوزد
کاش می‌شد که اشک‌هایم هم مثل خون قطع می‌شد از شریان
همه‌ی شصت و چند قرص‌ام را عوض صورت تو می‌بلعم
ماه ِ زیبای من؛
خداحافظ!
آسمان‌ات رسیده به پایان.

 

سلام! راستش من شاعر واقعی این شعر رو نمیشناسم ولی از وبلاگ نیروانا برداشتم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط لیلي مرسلی | 

تو نیستی که به زاری بگویمت یارا !
دل و دماغ ندارم برای این کارا

بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند-
یکی یکی همه ی خونه هام و مِعمارا

چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟
نپیچ در مویت نسخه ی اطبا  را

سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم
کسی نمرده از این درد، بین ِ بیمارا

دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ...

به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو!
دو هفته است که دارا ندیده سارا را

دو هفته است که آن ماهِ بیست- تر ساله
پُر از غلط کرده جمله سازی ِ ما را

من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم
« به یاد آر محبان باد پیما را »

فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا -
که بوده ای وقتی حافظ این غزلها را ...

اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین

سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند
« سهی قدان سیه چشم ماه سیما را »

خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست –
به من حواله کند حل ِ این مُعَما را

چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان
ضمائری که قُرُق کرده اند دنیا را

کمی از این که کمی هست ، مهربان تر باش
کمی به کار ببر خوبتر الفبا را !

صالح دروند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط لیلي مرسلی | 

به سرم زد که باز هم بزنم توی رگ های خود هوای تو را

تا که مرگ - این هوا خوری در خون - خفه خونم کند صدای تو را

 

به سرم زد که باز بردارم دل /خود را به کوه ها بزنم

 

در دهان مدوّر دره از ته دل تو را صدا بزنم

 

مادرم گفت:این شکم را کاش تکه سنگی سیاه می زایید

 

و مرا – چند ماهگیّم را – توی یک مستراح می زایید

 

پدرم شاه – نامه را می خواند ، مرگ سهراب هی تکانش داد

 

گفت مرگ...آه... ــ مادرم خندید ــ عکس های مرا نشانش داد :

 

" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " برشته شدم

 

از جهنم مرا صدا کردی پیش تو آمدم فرشته شدم

 

از لبم - این دو قرمز دهنی – خون مکیدی که سرخ و تر باشی

 

لقمه ی کوچکم !  نمی خواهی از دهانم بزرگتر باشی؟

 

در شرابت هنوز می سوزم، روی پیشانیم یخ مسکو

 

[یک دو ظرفی بریز شمس من ! قونیه را بگیر؛ إسمَع لِی ]:

 

مولوی جان بچرخ با "لزگی" مولوی جان برقص با "تانگو"

 

 

گفتی این کوه را که بردارم ... گفتی این دره را که نی بزنم ...

 

گفتی و گفتی و نگفتم نه چون غلامی که پادشاهش را

 

توی این دره ها گمت کردم مثل چوپان که بره ی خود را

 

پشت این کوه ها گمت کردم همچنانکه پلنگ ماهش را

 

آه دیگر چه چیز می ماند گندم خوشه بسته ات را که

 

یک کلاغی به خنده بردارد از مترسک اگر کلاهش را

 

* * *   

" ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " بیاویزی

 

از درختی که دار خواهد زد این همه سرخ بی گناهش را

 

یک دو ظرفی بریز از خونم رنگ روی پریده ی خود را

 

که نبینم که زرد و پژمرده ست سیب دندان رسیده خود را

 

«سرم از درد درد می ترکد ، قرص ماهِ درون لیوان نیست

 

چند سال است من نخوابیدم چند سال است من نخوابیدم ».1

 

شهرام میرزایی 

(۱. وامی از یکی از شعر های خودش)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط لیلي مرسلی | 
سلااااااااااااااااااااااااااااام!

من اومدم دوباره !

به قول مولانا :

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش                باز جوید روزگار وصل خویش!

نمی دونم ربط داشت یا نه ولی الان این اومد توی ذهنم.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی چقدر دلتنگ نوشتن توی شور شرجی بودم. انگاری طلسم شده بود!

این دفعه اون لینکه پایینی به همین جا برمیگرده. ممنونم از علی که کمکم کرد .

امیدوارم بتونم مرتب بنویسم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط لیلي مرسلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند
چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب
چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس
چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا
خشمی خروشان میشود اندوه
... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود


نوشته های پیشین
آذر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
آبان 1385
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
پیوندها
...::: غزل معاصر :::...
...::: سمت دریا :::...
...::: جنوب :::...
...::: منجم باشی :::...
...::: دعای باران :::...
...::: فریاد صبر :::...
...::: سوشالیغا:::...
...::: ماه شرجی :::...
...::: بندرعباس سیتی :::...
...::: کتایون یحیی زاده :::...
...::: سیاورشن :::...
...::: بندری ها :::...
...::: غزل ساحلی :::...
...::: زن نوشت :::...
...::: نیروانا :::...
...::: آرش عليزاده :::...
...::: محمد پور شيخ علي :::...
...::: نغمه مستشار نظامي :::...
...::: کرگدن :::...
...::: نجوم :::...
...::: مقدس :::...
...::: دختر،پسر :::...
...::: ماه مهربون :::...
...::: شاسوسا :::...
...::: يادانقلي :::...
...::: نازدونه :::...
...:::پيامبري در زاگرس:::...
...:::سايه هاي باد :::...
...:::غزل بگو :::...
...:::بهار اندام :::...
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان