![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
به نا م یکتا خالق بی همتا چند روز دیگه سوم خرداد و سالروز آزاد سازی خرمشهر ... که فکر کنم غزل زیر بی منا سبت نباشه.
به قربانیان سلاح های شیمیایی گر چه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند مادرت می گفت دکتر ها جوابت کرده اند مرگ تدریجی است این دردی که داری میکشی منتهی با قرص های خواب ،خوابت کرده اند خوب می بینی که در "سردشتی" و "گیلانغرب" خواب می بینی که برآتش کبابت کرده اند خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال پس برای آزمایش انتخابت کرده اند "هیروشیما" تا "حلبچه" وسعت کابوس توست خوب می بینی مورخ ها کتابت کرده اند خواب می بینی که مسئولان بنیاد شهید بر در دروازه های شهر قابت کرده اند از خدا می خواستی محشور باشی با حسین (ع) خواب می بینی دعایت را اجابت کرده اند خواب می بینی کنار صحن "بابا یادگار" بمب ها بر قریه "زرده" اصابت کرده اند قصر شیرینی که از شیرینی ات چیزی نماند ! یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای باد خاکی با کدامین آتش آبت کرده اند؟ با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی قطره قطره در وجودخود مذابت کرده اند می پری ازخواب ومی بینی شهید زنده ای با چه معیاری نمی دانم حسابت کرده اند اصغر عظیمی مهر _ کرمانشاه
و این هم یه غزل دیگه بی مناسبت با سوم خرداد !
هی نوشتم نوشتم نوشتم ، رد شدم خط به خط تا بیفتم یک قدم مانده تا مرزآخر، قسمت این شد که از پا بیفتم من که افتادم از چشمت آخر ، ترسم از ذره ذره شدن ریخت شاید آنقدر هم بد نباشد ، این که ازچشم دنیا بیفتم من حقیقت ندارم ولی کاش، دست های مرا میگرفتی تا در این مردم زود باور،مثل یک شایعه جا بیفتم می بری ساقه های غزل را ، تا صلیبی جوانتر بسازی دنگ دنگ دلت دوست دارد ، زیر تندیس عیسی بیفتم آه یادم نمی آید اصلا ، دست هامان چطوری گره خورد من خودم خواستم با تو باشم ، یا خدا خواست اینجا بیفتم کاری از دست من بر نیامد ، جز شکستن در آغوش تصویر توی عکسی که از عشق داری،سعی کردم که زیبا بیفتم می گریزم از این کلمه بازار ، شعر هم بی تو لطفی ندارد میروم تا برای همیشه ، روی دست الفبا بیفتم . طاهره خنیا _ کرمانشاه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
به نام يکتا اهورا مزدا چند روز پيش توي مجمع ساليانه انجمن اسلامي دانشگاه ،يکي از دوستان مقاله اي رو خوند درباره ي آزادي حق انتخاب حجاب زنان . راستش من هيچوقت ادم سياسي اي نبودم ولي هميشه از حق خودم دفاع ميکنم ... حالا بعضي ها اسمش رو زياده خواهي مي زارن ، بعضي ها جو گرفتگي ، بعضي هم سياسي شدن ....مهم هدفي که واسه ي خودت انتخاب ميکني . به اميد پيروزي و آزادي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 7:55 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
به نام همون که میدونه چند روز وقت یه اس ام اس واسم اومد خیلی به دلم نشست اینقدر که هر روز می خونمش. بد نیست شما هم بخونین: اگه قرار باشه ظرف ۲۴ ساعت دنیا به پایان برسه تمام خط های تلفن و تالار های گفتمان و ای میل ها اشغال میشه ... پر می شه از کلمه هایی مثل " رنجوندمت ... پشیمونم ... منو ببخش ... تورو عاشقانه می پرستم .... مراقب خودت باش.... اما بین این همه پیام یکی از همه تکان دهنده تره (همیشه عاشقت بودم ولی هیچوقت بهت نگفتم ) پس عشق و محبت را تقدیم آنکه دوستش داریم کنیم شاید فردایی دیگر هرگز نباشد.
لیلی مرسلی - نوزدهم اردیبهشت هزار و سیصدو هشتاد و پنج خورشیدی
این روزها همیشه بد اخلاق و خسته ای اصلا حواست هست دلم را شکسته ای اصلا حواست هست که با این زبان تلخ بند امیدهای خودت را گسسته ای؟! هر روز اتفاق بدی می رسد ز راه تا منتهی شود همه ی حرف ها به آه تا باورم شود که تو از دست رفته ای تا باورم شود همه ی عمر اشتباه... ! دیگر صدای ممتد این زنگ های سرد یاد آور شروع اسفبار یک نبرد ! یاد آور کسی که خدا در مقام مرد – - من را به او سپرد و خودش را خلاص کرد! حالا کجاست آن همه قند و نباتتان؟!! آن روزهای خوب و پر از اشتیاقتان؟!! آیینه ام شکسته ، دلم خط خطی شده این بود حرمت دل چشم و چراغتان؟! حتی برای گریه رمق نیست ، خسته ام یک کنج این اتاق کذایی نشسته ام ! آنقدر خون به جیگرمان کرده سرنوشت فنجان فال لعنتی ام را شکسته ام! مینو ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
به نام تو که میدانم هستی خداوندا در این سالی که در پیش است نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای لیکن در اغاز طلوع روشن سالی که می اید کمک کن تا رها سازم ز خود من کوله بار یک هزار و سیصد وافسوس هزار وسیصد واندوه خدایا مهربانم کن ... لیلی مرسلی -هجدهم اردیبهشت ماه هزارو سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی
باید از نو شروع کنم باید ، شعرهایم تورا تکان بدهد عاشقی تورا فقط باید ، چشمهایت به من نشان بدهد آیه آیه ترانه نازل کن ، از نگاه همیشه زیبایت به غزل های تازه ام باید،چشمهایت دوباره جان بدهد بیشترتکیه کن به من آخر ، تکیه گاهی همیشه محتاجم دوست دارم که شانه هایم باز ، زیر دست تو امتحان بدهد حرف هایم همیشه دلگیرند ،چاره ای جز همین ندارم که شعر های تو را مرور کنم تا به من قدرت بیان بدهد گفته ای شعر تازه می خواهی ، باشد اما به شرط اینکه کمی چشم های همیشه قهوه ای ات ، مدتی به من زمان بدهد . ندا روشن چراغ
و چای دغدغه ی عاشقا نه ی خوبی ست برای با تو نشستن بهانه ی خوبی ست حیاط آبزده ، تخت چوبی و من و تو چقدر بوسه ، چه عصری ، چه خانه ی خوبی ست قبول کن به خدا خانه ی شما سارا برای فاخته ها آشیانه ی خوبی ست غروب اول آبان قشنگ خواهد بود نسیم و نم نم باران نشانه ی خوبی ست بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند که چشم تو غزل عامیانه ی خوبی ست _ " کرج سوار شو آقا... صدای ضبط اگر..." _ " نخیر کم نکن آقا ترانه ی خوبی ست " صدای شعله ور گلنراقی و باران فضای ملتهب و شاعرانه ی خوبی ست مطابق نظر ماست هرچه هست عزیز قبول کن که زمانه زمانه ی خوبی ست به خانه باز رسیدی چای می خواهی برای بوسه گرفتن بهانه ی خوبی ست . حسن صادقی پناه _ کرج |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا خشمی خروشان میشود اندوه ... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود |
|
RSS
|