![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
این داستان رو از وبلاگ علی برداشتم که همینجا جا داره ازش تشکر کنم . به نظرم خیلی قشنگ اومد شما هم نظرتون رو بگین. موفق باشید لیلی مرسلی بیست ونهم آبان ماه هشتاد و چهار خورشیدی خدا مشتي خاك را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از خود در آن دميد و ليلي پيش از آن كه با خبر شود عاشق شد. سالياني است كه ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هركه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود.ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، نام ديگر انسان.ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود، دانه ها بي تابي كردند، انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را خورد. مجنون به ليلي اش رسيد.خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط كافيست انار دلت ترك بخورد.خدا ادامه داد: ليلي يك ماجراست، ماجرايي آكنده از من، ماجرايي كه بايد بسازيش.شيطان گفت: تنها يك اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.آنان كه سخن شيطان را باور كردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويش.شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملكخدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترسشيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديك لحظه اي.خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر.ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود.مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد. ليلي مي دانست كه مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني كرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را.خدا به مجنون مي گفت نرود، مجنون به حرف خدا گوش مي داد.خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.سايه اش خنكي زمين شد، مردم خنكي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.ليلي هنوز هم چشم به راه است چراكه درخت ليلي ريشه مي كند.خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا كه درخت ريشه مي خواهد.ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: كاش اين گونه نبود.خدا گفت : هيچ كس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد.ليلي! قصه ات را عوض كن.ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ به مردن ليلي خو گرفته بود.خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.ليلي آه نيست، ليلي اشك نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.ليلي! زندگي كن.اگر ليلي بميرد، ديگر چه كسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه كسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟چه كسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟ چه كسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه كسي پيراهن عشق را بدوزد؟ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.ليلي به قصه اش برگشت.اين بار نه به قصد مردن، بلكه به قصد زندگي.و آن وقت به ياد آورد كه تاريخ پر بود از ليلي هاي ساده ي گمنام....
![]()
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
سلام ایندفعه یه غزل مثنوی از محمد سلمانی امیددارم که خوشتون بیاد. لیلی مرسلی بیست و یکم آبان ماه خورشیدی دو فصل پيش گل احساس سروري مي كرد ميان باغ خدايي، پيامبري مي كرد دوفصل پيش به گل ها سلام مي كردند به احترام شقايق قيام مي ردند دوفصل پيش ملاقات آب ممكن بود به اوج ماه سفربا طناب ممكن بود دوفصل پيش به باغ آمدن نظامي داشت هنوزاين سوي ديواراحترامي داشت دوفصل پيش حساب و كتاب روشن بود ميان باغچه تكليف آب روشن بود به آن كه تشنه ترين بود آب مي دادند سلام سوختگان را جواب مي دادند دوفصل پيش هواي چمن بهاري بود دوفصل پيش غزل خواندن اختياري بود هنوزخوردن انگورپخته عارنبود هنوزبردرو ديوارها شعارنبود براي هيچ، دلي ازدلي نمي رنجيد دوفصل پيش گلي با گلي نمي جنگيد هنوزاين همه بيگانگي كه هست نبود هنوزكشته ي سهراب روي دست نبود دوفصل پيش دراينجا بساط مي كرديم وازخيانت خاراحتياط مي كرديم هنوزسفره ي ما خالي ازشراب نبود هنوزمحتسب اينقدر بي حساب نبود دو فصل پيش شقايق مرام خاصي داشت حريم اين چمن احترام خاصي داشت شب ازچهارطرف باد سرد مي آورد و قلب نازك گل را به درد مي آورد هزارچكمه دراطراف باغ مي روييد درآشيانه ي بلبل كلاغ مي روييد صداي همهمه ي داس مي رسيد به گوش و ازحوالي احساس مي رسيد به گوش ازآسمان چمن داشت دست مي باريد نه، صادقانه بگويم شكست مي باريد شبانه آمده بودند تا تمام كنند به حكم باد دراين باغ قتل عام كنند حراميان هدف جنگ را ندانستند وفرق آينه و سنگ را ندانستند سوال ازهمه اين بود سرو نازكجاست؟ كجاست سرو سهي، قامت فرازكجاست؟ يكي مقاومت باغ را بهانه گرفت نشست و سينه ي شمشاد را نشانه گرفت * * * حريم امن چمن باب باب زخمي شد زدند تيري و پهلوي آب زخمي شد صداي تشنه ترين گل به پاي كوه رسيد و با غريب ترين بازتاب زخمي شد شكفت قامت بالا ترين درخت شكست دريغ! حرمت احساس ناب زخمي شد صدا سوال زمان بود درسكوت زمين درآن غروب كه ناي جواب زخمي شد فرات دركف عباس بغض جاري بود چنانكه غيرت صبرو شتاب زخمي شد * * * برادرانه به شمشيرحيله ات كشتند تو را به جاي تمام قبيله ات كشتند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
آْرزو دارم طاعات و عبادات شما مقبول در گاه خداوند قرار گرفته باشه . چندي پيش شخصي توي اين وبلاگ کامنت هايي گذاشته بود و حرف هايي رو زده بود . هر چند من هنوز منظور اون فرد رو نفهميد ولي خواهش ميکنم دعوا ها و مشکلات شخصي تون رو به اينجا نکشونين . اينجا يه محيط فرهنگيه نه شوراي حل اختلاف .... ايندفعه يه غزل از خانم روشنک ارتياعي واستون مينويسم . اميدوارم که خوشتون بياد ... ليلي مرسلي پانزدهم آبان ماه يکهزار و سيصد و هشتاد و چهار خورشيدي
اگر چه ديدنت کلي برايم دردسر دارد
تو شاعر نيستي اما دقيق و خوب ميداني
دلم ميخواهدت اما چه بايد کرد يک دختر
چرا شايد ؟ بگو : حتما ، غرور ترد اين دختر
چه سعي باطلي داري نگاهت رو بپوشاني
غم عشق شما روزي مرا هم آب خواهد کرد
به در يا ميزنم دل را مي آيم توبه! ، نه هرگز
سبز و مانا باشيد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
سلام امیدوارم که عبادات همه ی ما مقبول درگاه خداوند قرار گرفته باشه . از لطفی که نسبت به من دارین واقعا ممنونم ترانه ای که در پست قبلی نوشته بودم از آقای رضا صادقی بود که ظاهرا مورد اعتراض عده ای از دوستان قرار گرفته بود . من ضمن تشکر از انتقاد یا پیشنهاد اون عزیزان باید بگم که اگه این ترانه رو نوشتم نه به خاطر ارزش شعری اون که شاید هیچ ارزشی از نظر شعر شناسی نداشته باشه ولی آهنگی بود که توی این چند روزه در ذهن من میگشت . نمی دونم شما این آهنگ رو گوش دادین یا نه ولی مطمعنم اگه بشنوید شما هم خوشتون میاد . باز هم از راهنمایی هاتون ممنونم و منتظر پیشنهادات و راهنمایی هاتون در جهت بهتر شدن وبلاگ هستم . شاد و پیروز باشید لیلی مرسلی دهم آبان ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار خورشیدی چند تا شعر هم تقدیمتون میکنم : با گندم وسیب کودتا کرد پدر توشاهد ماجرای عصيان بودی عمریست برای من سوالی شده است آن روز که قابيل مرا خنجر زد امروز اسير گندمم سيب کجاست؟ محمد کشاورز **** «انكحتُ...» عشق را و تمام بهار را ! خانم! شكستهاي عطش روزهدار را ! سیامک بهرام پرور
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
اين رو داشته باشين تا بعد
زورکي نخند عزيزم ، ميدونم اومدي بازي
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آبان 1384ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا خشمی خروشان میشود اندوه ... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود |
|
RSS
|