تبليغاتX
شور شرجی

بچه ها امروزروزعيد ماست

لحظه هاي بازديد و ديد ماست

 

پيش ازاين هرروزروزعيد بود

زندگي سرشارازاميد بود

 

عيد و فروردين خوبي داشتيم

پيش ازاين آيين خوبي داشتيم

 

زندگي آغازمي شد با سلام

اخم هايش بازمي شد با سلام

 

گوش ها گلبانگ بلبل مي شنيد

هركسي گل گفته و گل مي شنيد

 

شاعران ازنان و گل دم مي زدند

حرف هاي تلخ را كم مي زدند

 

حرف هاآن روز تكراري نبود

شعرها اينقدربازاري نبود

 

چشم ها پيمانه هاي رازبود

آسمان ها فرصت پروازبود

 

قلب ها آن روزدورازهم نبود

دست ها اينقدرنامحرم نبود

 

مردمان پندارنيكي داشتند

عشق را كوچك نمي پنداشتند

 

هركسي يارخودش را دوست داشت

سايه ديوارخودش را دوست داشت

 

مي شد احساسات را غربال كرد

با كبوترنامه اي ارسال كرد

 

شهرهاي آشتي دروازه داشت

جارچي هرروز حرفي تازه داشت

 

خانه با گرماي كرسي گرم بود

كوچه با احوال پرسي گرم بود

 

آب جاري بود ازبالاي كوه

روشني مي ريخت ازسيماي كوه

 

آب با آيينه هم فرهنگ بود

آسمان درياي آبي رنگ بود

 

ماه زيرابرپنهان بود؟ نه

روشني محكوم كتمان بود؟ نه

 

ماه درنوروزشكل داس بود

آسمان آغوشي ازاحساس بود

 

همت خورشيد را فانوس داشت

كوزه استعداد اقيانوس داشت

 

دست روي دست معنايي نداشت

كوچه ي بن بست معنايي نداشت

 

پيرها آن روز حرمت داشتند

مردهاي ايل غيرت داشتند

 

مرد برپيمان خود پابند بود

تارموئي آيه ي سوگند بود

 

دامن زن جان پناه مرد بود

شانه هايش تكيه گاه مرد بود

 

زن شريك درد خود را مي شناخت

سرفه هاي مرد خود را مي شناخت

 

مرد ازديدارزن خرسند بود

بهترين سوغاتيش لبخند بود

 

سرزمين ما زماني بچه ها

سرزميني بود خيلي با صفا

 

ابتدا و انتهايش اين نبود

نقشه ي جغرافيايش اين نبود

                                                                 محمد سلماني(غزل زمان)

+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |

درقلب قصه هاي يكي بود يا نبود

يادم نمي رود كه كسي جزخدا نبود

 

يادم نمي رود كه درآن سالهاي دور

مردانگي زافسرشاهي جدا نبود

 

درباور قبيله ي احساس هاي پاك

بي حرمتي به ساحت گلها روا نبود

 

آن روز درتصور انسان قصه ها

مي گفت مادرم كه محبت خطا نبود

 

وقتي دلي براي دلي درد مي نوشت

پيكي به جزكبوترباد صبا نبود

 

اين كوه - اين تهي شده ازياد تيشه ها

دربيستون عشق چنين بي صدا نبود

 

روزي كه قهرمان به سرچشمه مي رسيد

راهي به جزمبارزه با اژدها نبود

 

مي شد كه درهواي مساوي نفس كشيد

يك بام دركشاكش چندين هوا نبود

                                                            محمد سلماني(غزل زمان)

+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |

اینی که می بینم بگو رویاست یا لیلاست؟!

غرق که دارم می شوم،دریاست یا لیلاست؟!

 

اینی که بر من ریخته دود است یا گیسوست؟

ای سایه ها ! امشب شب یلداست یا لیلاست؟!

 

آیا منم؟ نه نیستم! ... نه!هستم... اما نه...

عکس در آیینه من تنهاست یا لیلاست؟!

 

دورو برم خالی ست از هر چه به غیر از تو

لیلاست یا لیلاست یا لیلاست یا لیلاست

 

آغوش واکن سر به دامان تو بگذارد

مجنون چه می فهمد که این صحراست یا لیلاست!

 

نامت ردیف تازه ای در شعر خواهد بود

ذکری که بر لبهای شاعرهاست : "یا لیلا"ست.

 

حسین جنت مکان

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |

همه چیز از "دست" می رود

می ترسم

به دستهایم نگاه می کنم

خالی اند...

اما همه چیز را به باد می دهند

حتا دلم را..

"دل میرود ز دستم...."

جیب هایم پر است از دستهایم

دستهایم اما خالی اند

افکارم پر از هجوم واژه هاست،

دستهایم باید بر بادشان دهد

شاید کسی بداند قلبم تنهاست...

میخواهم دستهایم را در جیبم جا بگذارم

برای همیشه و همیشه...

شاید اینگونه شکوهمندتر به نظر برسم

و کسی پی به تنهایی ام نبرد...

رهایم کن...........

 

+ نوشته شده در جمعه سوم تیر 1390ساعت 5:47 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |

"با پای دل قدم زدن آنهم کنار تو

      باشد که خستگی بشود شرمسار تو..."


روزهای امروز من تکرار تک تک لحظه های با تو بودن شده..

و من

خسته نمی شوم از ثانیه های تکرار تو

و دلگیرم ، از تنهایی ام

که جای خالی تورا به رخم میکشد...

کی با من یکی خواهی شد؟

چند نفس تا تو فاصله دارم....؟

....

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |

دیگر کار از کار گذشته است...

تمام دریا های دنیا از سر من گذشته اند

فایده ای ندارد

میخ آهنی را بر سنگ می کوبی

در گوش الاغها یاسین را زمزمه نکن

دیگر بس است...

صدایت خسته ام می کند،نگاه هایت می سوزاندم...

دنیا مال من است

تمام آسمان ها و زمین...

حتا تو...

حتا تویی که در سندت نام دیگری ست

تو هم مال منی...

مادرم می گوید دیوانه شده ای

می گوید کفر می گویی

و فکر می کند من روزی تبدیل به سوسک خواهم شد..

و فکر می کند آنروز است که قدر انسان بودن را می دانم!

ولی اگر سوسک بودم لااقل همیشه صاحب کمترین چیزها بودم.

حتا صاحب تویی که نمی خواهی مال من باشی..

اگر سوسک بودم رها می شدم از دنیای آدمها

که هر روز بیم جنگ و خون ریزی و کشت و کشتار است

سوسک جنگ نمی کند،سرطان نمی گیرد،سکته نمی کند،و حتا..

عاشق نمی شود...

عاشقی حتا از سرطان هم بدتر است

چون به شیمی درمانی هم جواب نمی دهد...

درد بدی ست عاشقی،

از پا درت می آورد و به ریشت می خندد

بلندت می کند و محکم بر زمینت می کوبد با سر!

آنوقت است که ضربه مغزی می شوی و دیوانه!

یادم است استادانم در دانشگاه می گفتند که مغز اگر آسیب ببیند قابل ترمیم نیست.

عاشقی درد مغز است نه دل...

ضربه ی مغزی ست نه روحی...

برای همین هیچوقت خوب نمی شود!

من هم ضربه مغزی شده ام با عشق... ولی هنوز نمرده ام!

چقدر سعی میکنم کسی نفهمد..

هیچکس نمی داند که فشار مغز من چقدر بالاست.

دکتر گفت که  MRIسر باید بشوی

حرف مفت می زند

می خواهند عاشقی را از سرم بیرون کنند.

چقدر دیگر دارو بخورم؟

چند روز ؟

چند سال؟

چند قرن؟

دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد...

هنوز باور نداری؟

از سرم دست بردارید...

گفتم که فشار مغزم بالاست.

خونریزی مغزی کرده ام...

به چشمهایم نگاه کنی می فهمی

مردمکهایم دیگر تنگ و گشاد نمی شوند...

این بیماری مات عشق است!

مات و مبهوتم، می بینی؟!

ببین تنم گر گرفته از تب عشق!

دیگر حتا دگزامتازون هم تبم را پایین نمی آورد....

بی خود پاشویه ام می کنند..

گفتم که

تمام دریا ها از سر من گدشته اند ولی فایده ای ندارد...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 6:38 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |

دیروز یه کتاب خریدم از کتابفروشی شهر نمایش به نام *حرف هایی برای نگفتن* که گزیده ی اشعار و نوشته های دکتر شریعتیه. کتاب جالب و قشنگیه مخصوصن برای من که وقت خوندن کاب های طولانی رو ندارم. این کتاب گزیده و گلچینی از جمله های ناب دکتر شریعتیه که متاسفانه الان خاطرم نیست چه کسی گلچین کرده و چه انتشاراتی به چاپ رسوندتش! در اولین فرصت اطلاعات تکمیلی رو به عرضتون میرسونم.

این عبارت از دکتر شریعتی دیشب خیلی منو تحت تاثیر گذاشت. حرفی که همیشه توی دلم بود ولی بلد نبودم چطور بیانش کنم....

*به هر حال یک انسان

اگر یک کتاب هم نباشد    یک کلمه هست...

و ناچار با کسی که معنی این کلمه را میداند   

           احساس یک پیوند غیبی میکند. *

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |

 

چه بی عبور و به ناروا راه بر عبور علاقه میبندند...............

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 12:1 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |

روزها یکی

               دوتا

                    سه تا....

                                  میگذرند....

دل نگرانم برای همه ی چیزهایی که نیست و باید باشد...

شمار روزهای دوری از دریا به همین زودی دارد از دستم خارج می شود

و من دارم خو میکنم به این آسمان گرفته و این شهر قشنگ

                                                                  که تو را ندارد...

چه فرزند نا خلفی ام من!

چه بی ثبات می توان بود و چه سریع دل می توان کند

            از هرچیز که ذره ای دلت را می زند...

و چه آسان دلبسته میشوم...

آری... میتوان خود را به سادگی زد

و زیباترین ها را در بی پرواترین هاتماشا کرد...

                              (لیلا-تهران-دی ماه ۸۹-بیمارستان لاله)

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |

یک لحظه

       یک آغوش

             یک بوسه

                    یک رویا

                                       در عالم مستی...

من باشم

تو باشی

و خدایی که دوستمان دارد      بی اندازه...

و مارا میسوزاند

از عشق

از لذت

نه از عذاب...

(تهران-دی ماه۸۹)

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |