![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
به نام خدای خوبم آخرین پست رو آخر فروردین گذاشته بودم. تاامروز خیلی گذشته. من اردیبهشت ماه رو به جای نسترن که باردار بود موندم قشم و شیفت هاشو رفتم.۲۵ اردیبهشت بود که اومدم بندر عباس ۲۹ اردیبهشت بود که تماس گرفتن از بیمارستان شهید محمدی که جواب گزینش ها اومده و بیاین سر کار. فرداش رفتم دفتر پرستاری که گفتن بخش اورژانس داخلیم. باز خدارو شکر ساختمان جدیده وگر نه عمرن قبول نمیکردم توی اون محیط گندیده و فرسوده برم کار کنم.در هر حال من از اول خرداد ماه سر کار میرم.البته ۳۱ اردیبهشت رو برای آشنایی هم رفتم. فعلا که راضیم . امیدوارم تا همیشه اورژانس خوب بمونه!
الان که دارم اینارو مینویسم داغون داغونم. روحم ترکیده! برام دعا کنین.... یه عالمه....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
یک سفر کاملا غیر مترقبه و ناگهانی برام پیش اومد که اصلن فکرشم نمیکردم. اولین باری بود که تنهایی یک مسیر طولانی رو طی میکردم. و مدت زیادی توی راه بودم. خیلی خوب بود و تجربه ی جالبی بود. یه جورایی از قایم موشک بازی خوشم میاد هر چند گاهی به قدری آدمو عصبی میکنه که از اطراف غافل میشی. روز 4 شنبه 26 فروردین عازم شدم و دیروز 29 فروردین برگشتم. حدودن سه روز و سه شب طول کشید. ( به دلایل امنیتی نمیتونم اسم محل سفرم رو بگم! شرمنده! ) کلن بخوام جمع بندی کنم میشه گفت خوش گذشت. روز دوم یه مقدار نسبتن زیادی استرس بالا بود.البته من سعی کردم به روی خودم نیارم ولی گویا تا شب این استرس های درونی به صورت بثورات جلدی ( جوش) روی صورتم بروز کرد! که کم کم دارخ خوب میشه . پس فردا دارم برمیگردم قشم. خسته شدم از دوری...... شب بخیر! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
سلام یه سلام بهاری از نوع جنوبی! بلاخره بعد از مدتهای مدیدی من تونستم پسورد وبلاگو بدست بیارم.خیلی خوشحالم. توی این مدت خیلی اتفاق ها برام افتاد. خیلی بزرگتر شدم. درسم که تمام شد برای طرح افتادم جزیره ی قشم. الانم که دارم مینویسم دقیقن آخر فروردین ماه طرحم تمام میشه و برمیگردم بندر عباس. یه آزمون استخدامی اسفند ماه برگزار شد که 72 تا نرس میگرفت بیمارستان شهید محمدی. فعلن قبول شدم. هم مرحله ی اول هم مصاحبه ی علمی. فقط مونده گزینش که امروز مدارکمو تحویل دادم. برای مصاحبه ی گزینش هم گفتن خودشون تماس میگیرن. تصمیم های زیادی برای امسال دارم. از رکود خسته شدم. امیدوارم بتونم به اهدافم برسم و همه رو تیک بزنم. برام دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
وبلاگ برگشته دستِ خودم.
محض یادگاری پست زیرو پاک نمی کنم باشد که گمراهان به راه راست هدایت شوند و لضّالّین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
![]() ![]()
سلام اين وبلاگ به علت عدم رعايت نكات امنيتي از طرف خانم مرسلي بوسيله شخص شخيص شاخص متشخص با شخصيت بنده هك شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
امروز من فارغ التحصیل میشم. چقدر دلم تنگ میشه برای دانشکده برای بچه ها. فکر کنم از مهر ماه هم باید برم برای طرح. هنوز معلوم نیست کجا بیوفتم. دلم گرفته... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
متن زیر رو از یه بار استاد روانمون سر کلاس به صورت کلیپ پخشش کرد. کلی طول کشید تا پیداش کردم!
مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد هنگامی كه عزت نفس را در خود بكشيم هنگامی كه دست ياری ديگران را رد بكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر بندهی عادتهای خويش بشويم و هر روز يك مسير را بپيماييم اگر دچار روزمرگی شويم اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم يا با كسانی كه نمی شناسيم سر صحبت را باز نكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر احساسات خود را ابراز نكنيم همان احساسات سركشی كه موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش در می آورد مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر تحولی در زندگی خويش ايجاد نكنيم هنگامی كه از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم اگر حاشيه ی امنيت خود را برای آرزويی نامطمئن به خطر نياندازيم اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتی عاقلانه بگريزيم بياييد زندگی را امروز آغاز كنيم! بياييد امروز خطر كنيم! همين امروز كاری بكنيم! اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجی بشويم! شاد بودن را فراموش نكنيم! پابلو نرودا (نويسنده ي شيليايي)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
سلام
من واقعا نمیدونم چی بگم! ولی خیلی بهتر بود که خانم نیروانا که اینقدر روی تکثیر آثارشون حساسن لااقل یه کد رایت کلیک ممنوع میزاشتن توی وبلاگشون! بالاخره پیشگیری بهتر از درمانه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
کاشکی توی جاده میمردم. پیش از این راه رشت تا تهران... ¤¤
سلام! راستش من شاعر واقعی این شعر رو نمیشناسم ولی از وبلاگ نیروانا برداشتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
تو نیستی که به زاری بگویمت یارا ! بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند- چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟ سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ... به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو! دو هفته است که آن ماهِ بیست- تر ساله من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا - اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست – چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان کمی از این که کمی هست ، مهربان تر باش صالح دروند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا خشمی خروشان میشود اندوه ... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود |
|
RSS
|