![]() |
![]() |
|
| شعر |
|
وبلاگ برگشته دستِ خودم.
محض یادگاری پست زیرو پاک نمی کنم باشد که گمراهان به راه راست هدایت شوند و لضّالّین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
![]() ![]()
سلام اين وبلاگ به علت عدم رعايت نكات امنيتي از طرف خانم مرسلي بوسيله شخص شخيص شاخص متشخص با شخصيت بنده هك شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
امروز من فارغ التحصیل میشم. چقدر دلم تنگ میشه برای دانشکده برای بچه ها. فکر کنم از مهر ماه هم باید برم برای طرح. هنوز معلوم نیست کجا بیوفتم. دلم گرفته... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
متن زیر رو از یه بار استاد روانمون سر کلاس به صورت کلیپ پخشش کرد. کلی طول کشید تا پیداش کردم!
مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر به صدای زندگی گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد هنگامی كه عزت نفس را در خود بكشيم هنگامی كه دست ياری ديگران را رد بكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر بندهی عادتهای خويش بشويم و هر روز يك مسير را بپيماييم اگر دچار روزمرگی شويم اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم يا با كسانی كه نمی شناسيم سر صحبت را باز نكنيم مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر احساسات خود را ابراز نكنيم همان احساسات سركشی كه موجب درخشش چشمان ما می شود و دل را به تپش در می آورد مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد اگر تحولی در زندگی خويش ايجاد نكنيم هنگامی كه از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم اگر حاشيه ی امنيت خود را برای آرزويی نامطمئن به خطر نياندازيم اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتی عاقلانه بگريزيم بياييد زندگی را امروز آغاز كنيم! بياييد امروز خطر كنيم! همين امروز كاری بكنيم! اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجی بشويم! شاد بودن را فراموش نكنيم! پابلو نرودا (نويسنده ي شيليايي)
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
سلام
من واقعا نمیدونم چی بگم! ولی خیلی بهتر بود که خانم نیروانا که اینقدر روی تکثیر آثارشون حساسن لااقل یه کد رایت کلیک ممنوع میزاشتن توی وبلاگشون! بالاخره پیشگیری بهتر از درمانه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
کاشکی توی جاده میمردم. پیش از این راه رشت تا تهران... ¤¤
سلام! راستش من شاعر واقعی این شعر رو نمیشناسم ولی از وبلاگ نیروانا برداشتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
تو نیستی که به زاری بگویمت یارا ! بدون تو چه کنم هان ؟ بگو خراب کنند- چقدر از هجر- اَت ، قرص؛ شربت؛ استقراغ؟ سپید تن ! نگرانم نباش ، من خوبم دوا نمی خواهم ، خوب می شوم کم کم ... به جای قرص بگو ماهِ قصه هایم کو! دو هفته است که آن ماهِ بیست- تر ساله من از تو یاد گرفتم که عاشقت باشم فقط تناسخ را می پذیرم از آنجا - اگرنه شعر نمی گفت خواجه شمس الدین سپس نمی آمد پشتِ هم ردیف کند خدا که عاجز ماند از تنت ، نمی بایست – چقدر خسته ام از دستِ ما ، شما ، ایشان کمی از این که کمی هست ، مهربان تر باش صالح دروند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
به سرم زد که باز هم بزنم توی رگ های خود هوای تو را تا که مرگ - این هوا خوری در خون - خفه خونم کند صدای تو را
به سرم زد که باز بردارم دل /خود را به کوه ها بزنم در دهان مدوّر دره از ته دل تو را صدا بزنم مادرم گفت:این شکم را کاش تکه سنگی سیاه می زایید و مرا – چند ماهگیّم را – توی یک مستراح می زایید پدرم شاه – نامه را می خواند ، مرگ سهراب هی تکانش داد گفت مرگ...آه... ــ مادرم خندید ــ عکس های مرا نشانش داد : " ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " برشته شدم از جهنم مرا صدا کردی پیش تو آمدم فرشته شدم از لبم - این دو قرمز دهنی – خون مکیدی که سرخ و تر باشی لقمه ی کوچکم ! نمی خواهی از دهانم بزرگتر باشی؟ در شرابت هنوز می سوزم، روی پیشانیم یخ مسکو [یک دو ظرفی بریز شمس من ! قونیه را بگیر؛ إسمَع لِی ]: مولوی جان بچرخ با "لزگی" مولوی جان برقص با "تانگو" گفتی این کوه را که بردارم ... گفتی این دره را که نی بزنم ... گفتی و گفتی و نگفتم نه چون غلامی که پادشاهش را توی این دره ها گمت کردم مثل چوپان که بره ی خود را پشت این کوه ها گمت کردم همچنانکه پلنگ ماهش را آه دیگر چه چیز می ماند گندم خوشه بسته ات را که یک کلاغی به خنده بردارد از مترسک اگر کلاهش را * * * " ها بمیرم چقدر تب داری پوستت را بکن " بیاویزی از درختی که دار خواهد زد این همه سرخ بی گناهش را یک دو ظرفی بریز از خونم رنگ روی پریده ی خود را که نبینم که زرد و پژمرده ست سیب دندان رسیده خود را «سرم از درد درد می ترکد ، قرص ماهِ درون لیوان نیست چند سال است من نخوابیدم چند سال است من نخوابیدم ».1 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
سلااااااااااااااااااااااااااااام!
من اومدم دوباره ! به قول مولانا : هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش! نمی دونم ربط داشت یا نه ولی الان این اومد توی ذهنم. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخی چقدر دلتنگ نوشتن توی شور شرجی بودم. انگاری طلسم شده بود! این دفعه اون لینکه پایینی به همین جا برمیگرده. ممنونم از علی که کمکم کرد . امیدوارم بتونم مرتب بنویسم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
به نام یکتا اهورا مزدا می دونم خیلی وقت بود که اینجا ننوشته بودم . توی این مدت خیلی چیزا عوض شده خیلی اتفاق ها افتاده و خیلی اتفاق ها قرار بود بیفته. مهمترینش اینه که تصمیم گرفتم دیگه اینجا ننویسم . به قول یه عزیزی می خوام بقیه زندگیمو آغاز کنم. آدرس جدید رو پائین مینویسم. بهم سر بزنین خوشحالم میکنین. special thanks to ALI
لیلی مرسلی ۲۵ آبانماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج خورشیدی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط لیلي مرسلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اندوهی دلگیر میشود خشم
آنجا که خستگی در گلوگاه فریاد بغض میکند چقدر دوری تنهاترین ستاره من در غربت بی انتهای شب چقدر تنهائی زیباترین پرنده من در امتناع تلخ قفس چقدر زیبائی رساترین ترانه من در بهت سکوت تماشا خشمی خروشان میشود اندوه ... آنجا که التهاب عمیق نوازش طرد میشود |
|
RSS
|